حالا جالبتراینکه همه امروز بامن سرناسازگاری دارند،میخواستم تلویزیون نگاه کنم سالگرد شهدای رسانه بود باز دلم گرفت البته گریه کردم دلم یه خورده آروم گرفت،بعدش اومدم به دوستم زنگ زدم اونم خوابش میومد،نشستم پای کامپیوتر نوشته هامو تایپ کنم مشکلی دروبلاگ به وجود اومد نتونستم بنویسم .با خودم گفتم پاشم برم یه اهنگ گوش بگیرم دلم سبک شه برقها رفت.حالا ای خدا میگی من چیکار کنم .خسته ام حال وحوصله هیچ کاری هم ندارم خودت یه راه حل بذار پیش پام که به مغزم خطور کنه،وپاشم به کارهام برسم ولز این حال وهوا بیرون بیام آخه کلی کار رو سرم ریخته
ای خدا دوست دارم .باشه من سعی میکنم وقول میدم که از این به بعد حرفامو به تو بگم اما ای خدا تو هم حرفهای منو بدون جواب نذار.بذار برا همدیگه دوستای خوبی باشیم.ممکنه هر کی این نوشته رو بخونه بگه این دختره دیوونه شده!آره دیونه شدم اونم چه دیوونه ای که میخواهد حرفاشو فقط به معبودش بگه حالا شما چی میخواین بگین حسودیتون میشه؟ خوب شما هم پاشین وحرفهاتونو به اون بگین ،آخه تنها اونه که حرفهای همه رو میدونه ،ممکنه که بعضی وقتها جواب حرفهامونو مستقیم نشنویم اما همین که احساس ارامش میکنیم خودش یه دنیا ارزش داره.
من امروز پنجشنبه ساعت ۱۰/۸ مورخه ۱۶/۹/۸۵ این نامه رو برا ی خداوند مهربون نوشتم تا ببینم کی بتونم اونوتوی وبم بنویسم حالا هر وقت که تونستم ،به هر حال ای خدا من منتظر جوابتم ،خواهش میکنم منو منتظر نذاری
منتظر تماست هستم (سیده ر.ف)
ای خدا قربونت برم چقدر دوست دارم چه زود جوابمو دادی ممنونتم آخه بغض گلومو گرفته نمیتونم زیاد بنویسمُ فقط اومدم بنویسم که ممنونتم جوابمو گرفتم شارژ شدم مثل اینکه به برق وصلم کرده
باشند پاشم کارامو انجام بدم مطمءنم تاظهر اگر کسی مزاحمم نشه همینطور یه ریز کار کنم
قربونت برم ای خدا دوست دارم ای خدا
[ ] + نوشته شده در ساعت 7:0 توسط ادبیات[/url]