پنجره
85/09/29
دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی ودر دشت علم رویاندی،من با دستهای تو بارور شدم ورشد کردم تو مرا به انتهای دشت بردی درآنجا اقاقی هایی دیدم که نورمی پاشیدند واز دیارشب گذر میکردند.
تو یک اقاقی بدستم دادی وراهم را روشن نمودی اینک ما ایستناده ایم.من وتو ،تا که باز کنیم پنجره بسته رابرروی طالبان نور.روبرویمان دریچه ای است که بدست روشنایی گشوده میشود.
[ ] + نوشته شده در ساعت 14:58 توسط ادبیات[/url]